صفحات

دوشنبه ۶ مهٔ ۲۰۱۳

ما مرده‌های پریده رنگی‌ بودیم (۲)



ما شکوفیده تر از تحریر
بیدار نمی‌‌شویم ویر دارد مرگ
اینکه بروی بیایی
سر‌بکوبی توی دیوار سیمانی
اینکه تا بشوی شکسته با سینه شکافته
خمیده از شانه‌‌های راه طی کنی‌
توی اسفنج سینه‌هایت ناخن بخراشی
چه بر سرش آمده است
گفتی‌ دشنه تر از تهوع
موج بر موج
چانه از فرغ می‌‌درید
نشسته بود و می‌‌درید
موج بر موج
شنی‌های موج
شنی‌های ظهر سوخته‌ی پاییز
شنهای تمام فراموشی فروپاشی
تشنگی است تمام تشنگی است به تمام هستی‌
سره می‌‌رود از زیر چانه‌ها چنان به هستی‌
دشنه تر است از تمام آسمان
زخم تاول می‌‌خورد
شوکا شفق می‌‌شود زخم می‌‌خورد
باور کن دیر است
ما شکوفیده تر از تحریر
پاییز توی کنج‌های شکسته‌ی سینه
دیر است
بیدار نمی‌‌شویم ویر دارد مرگ
باور کن خواهرانه درخت‌ها برادرانه
به اندوه سرخ آن آفتاب ما مردمان
بنی‌ اسرائیلیم
بنی‌ اسرائیل ماییم آوره و به تمامی درد
ماییم که می‌‌پرانیم تمام های
و‌های جگر که میگویم شما نمی‌‌فهمید
سکوت کشیده روی چهار میخ مچهای شکسته‌ام
روی صلیب دیگری بودم
روی افق
بسته روی نیمکت
عمودی که می‌‌شد
افق با تمام هستی‌ دور افتاده‌ای
افسوس مدارا بود
مهره‌های از هم گسیخته‌ی پشت دریا بود
مثل درد
آتشفشان که می‌‌سوخت درد
افق که می‌‌سوخت درد
سینه از آسمان پر از درد
مانیاست این تیز و لبه دار
متحرک از درون
به تمامی بیماری است
پرستار‌های بیمارستان را گلو می‌‌گیرد
غصه می‌گیرد گلوگیر می‌‌کشد
افروخته با دو قطب مرگ و اجبار
رعشه و احتضار روزمره‌گی‌های سیاه
مثل تیری زیر سقف
برگ‌های خشک پاییز را پنهان می‌‌کنی‌
این تکه‌ی درد توی زباله دانی‌
جا می‌‌ماند با درد یادگاری از تیر و خراش
باد می‌‌زند هی می‌‌آورد دوباره می‌‌آورد
درد‌های کهنه و بد بوو
فرشتگان روی کثیفی ساحل
وحی می‌‌کند خراش ش ش ش
با غصه و خون
با ستاره‌های غلتان تشنه
شاید که مرگ می‌‌آید
به کرانه‌های استوای بعد از ظهرم
در این کناره‌ای که منم
گدار یعنی‌ اضطراب زوزه‌های خون
روی شن‌های داغ زده‌ی ساحل سیاه
تمام می‌‌شوی بی‌ صدا از زیر خاکستر
با تشنگی سیاه و لخته‌های پایان
استخوان از خاک
به تمامی مرگ.


ا.م محمدی، دوشنبه ۱۶ اردیبهشت ۹۲، گلد کوست.
Photo By David Lupton






چهارشنبه ۲۴ آوریل ۲۰۱۳

ما و ماتم ملی‌ مردم افغانستان/ وقتی‌ آسمان تاریک بود

امیرمحسن محمدی: بیست و یک سال پیش بود که مجاهدین افغانستان در پی‌ سقوط حکومت دکتر نجیب‌الله وارد کابل شدند شدند و یکی‌ از بزرگ‌ترین جنایت‌های تاریخ را آفریدند، ۸ اردیبهشت ۱۳۷۱ بود. 

این برادران جهادی به روایتی ۷۰ هزار انسان را در کابل کشته‌اند، بعد از گذشت چند سال تعداد زیادی گور دسته جمعی‌ پیدا شد و در یک مورد ۸ جسد انسان یافتند که با شروع از پا‌ها آن‌ها را مثله کرده بودند، اما کدام گروه از جهادی‌ها متهم هستند؟ 

مجاهدین افغانستان را که در پی‌ فتوا‌ها و دستورات روحانیون مسلمان در ایران و پاکستان علیه حکومت وابسته به شوروی برخاسته بودند، از اجماع دسته‌ها و گروه‌های متعددی تشکیل شده‌اند اما بصورت کلی‌ می‌‌توان آن‌ها را به دو دسته بزرگ تقسیم کرد: احزاب شکل گرفته در ایران و احزاب شکل گرفته در پاکستان و از این میان می‌‌توان به اسامی زیر اشاره کرد: 

گروه هفتگانه مقیم پاکستان:
 جمعیت اسلامی افغانستان، حزب اسلامی افغانستان، جبهه ملی نجات افغانستان، حزب انقلاب اسلامی افغانستان، جبهه ملی -اسلامی افغانستان، حرکت اسلامی افغانستان، اتحاد اسلامی افغانستان.

گروه‌های هشتگانه مقیم ایران:
مستضعفین، پاسداران، گروه شهید پیام، حزب حرکت اسلامی افغانستان، حزب اسلامی افغانستان، حزب محاذ ملی افغانستان، جبهه ملی نجات افغانستان، حزب وحدت اسلامی افغانستان.

 نکته قابل تامل اینجاست که متاسفانه این هشت حزبی که با حمایت جمهوری اسلامی شکل گرفته بودند، از جمله حزب حرکت اسلامی افغانستان که بوسیله مهدی هاشمی از نزدیکان آیت الله منتظری تشکیل شده بود، همگی‌ در حزب وحدت اسلامی افغانستان ادغام شدند و یکی‌ از سیاه‌ترین دوره‌های تاریخ را برای این مردم ستم کشیده به ارمغان آوردند. 

اگرچه رسیدگی و تحقیق در مورد حجم عظیم جنایات جهادی‌ها در افغانستان یک پروژه بلند مدت است و نیاز به تشکیل کمیسیون حقیقت یاب دارد اما با وجود اینکه اکثر گروه‌های جهادی کشتار و غارت اموال مردم را به گردن یکدیگر می‌‌اندازند، هنوز جهادی‌های وحدتی به همراه سازمان نصر که وابسته به جمهوری اسلامی هستند در میان افکار عمومی‌ و بسیاری از تحلیل گران افغانستان بزرگ‌ترین متهم هستند. 

نقطه اوج این جهاد اسلامی این بود پس از تسخیر کابل در سال ۱۳۷۱ این گروه‌های جهادی بر سر تقسیم قدرت با هم جنگیدند و این درگیری‌ها نهایتاً موجب آن شد که یکی‌ از گروه‌های‌ دیگر به نام طالبان به قدرت برسد. 

بسیاری از مردم افغانستان روز ۸ ثور (اردیبهشت) را روز ماتم ملی‌ افغانستان نام گذاشته‌اند، یک تاریخ درد و تباهی که جمهوری اسلامی نقش مستقیم در آن دارد. من به نوبه خودم به دلیل اعمال هموطنانم از این مردم عذرخواهی می‌‌کنم اما چه فایده این خون‌های ریخته شده، یک ملت آواره، یک جغرافیا اندوه، پاسخ تاریخ را چه کسی‌ خواهد داد؟ 

*تصویر: یکی‌ از جهادی‌های وحدتی در افغانستان، که عکس روح الله موسوی خمینی را بر روی اسلحه‌اش دارد.


در همین زمینه:
سالگرد کشته شدن حفیظ‌الله امین عامل حمله‌ی شوروی به افغانستان
سالگرد انقلاب ناتمام افغانستان در ۲۷ آوریل ۱۹۷۸
هولوکاست فاشیستی به سبک جمهوری اسلامی علیه افغانستانی ها
جمهوری اسلامی اتحادیه خبرنگاری "ارزش محور" در افغانستان می‌‌سازد
و استاد نینواز دیگر کسی‌ را نبوسید

یکشنبه ۱۴ آوریل ۲۰۱۳

جدایی اسفندیار از حبیب


امیرمحسن محمدی: سه روز دیگر یعنی‌ روز چهارشنبه ۲۸ فروردین در ورزشگاه آزادی جشنی نوروزی با حضور محمود احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم‌مشایی برگزار خواهد شد. روزنامه اعتماد در گزارشی زیر عنوان «دلهره اصولگرایان از میتینگ آزادی» از احتمال حضور حبیب محبیان، خواننده در این جشن خبر داده است. از سوی دیگر این جشن نوروزی بصورت ویژه‌ای مورد حساسیت رسانه‌های اصولگرا و حتا نزدیک به اصلاح طلبان قرار گرفته است، به گونه‌ای که این گزارش اعتماد انعکاس ویژه‌ای در سایت‌های جناح راست پیدا کرده است. از قرار معلوم تلاش ویژه‌ای برای پر کردن ورزشگاه آزادی صورت گرفته و بسیاری معتقدند که این اولین میتینگ رسمی‌ انتخاباتی رحیم مشایی خواهد بود. با وجود انعکاس زیاد این خبر اما تاکنون هنوز حبیب در اینباره اظهار نظری نکرده است. جدای از صحت و سقم و این سیاست زدگیِ انتخاباتی خواستم بگویم نکن حبیب، هاج حبیب، نکن این کار را با خاطرات مردم. 

پی‌ نوشت اول اینکه این هاج دقیقا همین هاج است با «ه» دو چشم که سرانجام نفهمیدیم مادرش را پیدا کرد یا نه. 
پی‌نوشت دوم هم اینکه عکس سمت راست مربوط به حبیب است در حال عشق و حال در خیابان‌های تهران. 
پی‌ نوشت سوم هم اینکه از پی‌نوشت نوشتن بدم می‌‌آید.

شنبه ۲۳ مارس ۲۰۱۳

محاکمه ژنرال ریوس مونت؛ حامیان دیکتاتور‌ها باید محاکمه شوند



امیرمحسن محمدی: این روز‌ها خوزه افرائیم ریوس مونت دیکتاتور پیشین گواتمالا را دارند محاکمه می‌‌کنند اما او تنها یک جانی خرده پاست، دستگاه قضایی گواتمالا اعلام کرده که اسناد و شواهد کافی‌ علیه دیکتاتور موجود است اما او خرده پاست، یک قاره سرکوب، یک قرن استثمار و سرکوب که معاصر است و تا همین چند سال پیش؛ تاریخ موجود علیه جنایات ایالات متحده در سراسر آمریکای لاتین را چه کسی‌ به قضاوت خواهد نشست؟ 

گواتمالا کشور کوچکی در همسایگی مکزیک و کوباست، درست بیخ گوش امریکا. کشوری که در طی‌ ۳۶ سال جنگ داخلی‌ میان انقلابیون چپ گرا و بومیان علیه نظامیان دست نشانده امریکا نزدیک به ۲۰۰ هزار نفر کشته و حدود ۱۰۰ هزار نفر ناپدید شدند. 

از زمان اشغال این کشور تا سال ۱۹۹۶ که دولت با «اتحاد انقلابی‌ ملی‌ گواتمالا» به توافق صلح دست پیدا کرد، این کشور بر اساس‌نژاد پرستی‌ و تفاوت میان‌‌نژاد سفید و سرخ پوستان مایا اداره شده است. 

نیروی دولتی مورد حمایت آمریکا در جریان جنگ داخلی‌ در خلال سال‌های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۵ اقدام به ۶۲۹ فقره قتل عام بومیان و افراد دورگه کرده‌اند. خوزه افرائیم ریوس مونت دیکتاتور نظامی دست نشانده متهم به ۱۷۷۱ مورد قتل و تجاوز جنسی‌ علیه این مردم است اما این تنها مربوط به سال‌های ۱۹۸۲ و ۸۳ است. نظامیان بصورت سیستماتیک اقدام به تخریب روستاهای اقوام بومی و کشتار آن‌ها از بیم همکاری با انقلابیون چپ گرا کرده‌اند، در جریان این ۳۶ سال سرکوب بیش از یک میلیون نفر آوره شده‌اند، حجم سرکوب وقتی‌ بیشتر آشکار می‌‌شود که در نظر بگیریم این کشور اکنون تنها ۱۳ میلیون نفر جمعیت دارد. در مارس ۱۹۹۹ بیل کلینتون در طی‌ بازدید از گواتمالا سیاست‌های آمریکا در قبال این کشور را اشتباه دانست و آن را مورد انتقاد قرار داد. 

در سال ۱۹۵۰ هنگامی که سرهنگ جاکوبو آربنز به قدرت رسید تلاش کرد تا اصلاحاتی علیه نظام فئودالی موجود انجام دهد که به بهانهٔ اینکه این اصلاحات راه را برای نفوذ کمونیست‌ها همراه می‌‌کند به مذاق حاکمان آمریکا خوش نمی‌‌آمد. در ماه مه‌ ۱۹۵۳ قانونی‌ به تصویب کنگره گواتمالا رسید که به موجب آن مالکیت زمین‌هایی‌ که زیر کشت نیشکر نبودند سلب شده و بین دهقانان بدون زمین تقسیم می‌‌شد، این قانون شامل زمین‌های وسیع چند شرکت آمریکایی نیز می‌‌شد و به همین دلیل دیری نپائید که تعدادی از نظامیان مورد حمایت آمریکا که در هندوراس دوره نظامی می‌‌دیدند به گواتمالا بازگشته و پس از سرنگونی و در دست گرفتن قدرت اوضاع را به نفع ایالات متحده تثبیت کردند. 

این مردم تاریخ دردناک و بلندتری از کشتار را با خود حمل می‌‌کند. حامیان دیکتاتور‌های نظامی آمریکای لاتین را محاکمه کنید، آمار جنایات با واسطه ایالات متحده در تمام آمریکای لاتین به میلیون نفر نزدیک می‌‌شود، پاشنه آشیل دموکراسی نئولیبرالی آمریکا در آن قاره قرار دارد.

در زمینه دیکتاتور‌های مورد حمایت ایالت متحده در آمریکای لاتین:

سالگر کودتای باتیستا و آغاز حکومت وحشت در کوبا

امروز سالگرد کشتار خونین پارسلی در دومینیکن است

جمعه ۲۲ مارس ۲۰۱۳

Obama’s Nowruz Message; Margins Capture The Text


This article recently had been published in iReport CNN

by Amir Mohsen Mohamadi

He has made Nowrouz rather bitter than promising, the man whose choice of military attack to our country, Iran, does not get off his desk and whose face determinedly smells gunpowder. There rises the smoke of a suicidal attack in Mazar Sharif from the screen. On the screen, there are Muslim Brotherhood (Ikhwan El-Muslimin) pulling a woman’s hair, dragging her on the pavement of El-Tahrir and there is a hand which assassins the leader of Tunisian Left Opposition. There is a subtitle reading: “Al-Qaida in Libya” and it keeps being repeated. The left corner of the screen is broken on the border between Syria and Turkey; and the deformed Iraqi children are climbing up Mr. President.
Closer is the only orientation amongst the Iranian oppositions which is making a pitch for the sanctions against the Iranian people at full throttle. They are a few of the Neoliberal activists and rightists who have gained fame or are financially supported and allured with the help of the Iranian mainstream media related to the Republican lobby in the USA. Their main demand is the humanitarian intervention of the super powers in the Middle East and they have done their best to prove that the sanctions have just aimed the Iranian government and have not made the Iranians suffer. On this regard, in the last few weeks they held a highly cost conference in Washington DC. ; having spent several thousand dollars they bet the ranch on the support of the sanctions against the Iranian people.

The pan scandal of this political trend outbursts when the US president, Barak Obama, in his latest video message sent on Nowrouz 1392 (2013) implicitly confesses about the misery the Iranian people are facing, due to the sanctions. Obama declares that “the people of Iran have paid a high and unnecessary price because of [their] leaders’ unwillingness to” resolve the issues on the nuclear activities. Although in his previous messages he had only talked to the Iranian people whilst making allusive remarks on the Iranian regime, this time he aims most directly at the Iranian regime. Obama says on the condition that we come to a nuclear agreement, “the Iranian people will begin to see the benefits of greater trade and ties with other nations, including the United States” … “This is a choice now before the Iranian leaders.”, he continues. “I hope they chose a better path”, he said. “ for the sake of the Iranian people and the sake of the world”. He says there is no good reason for Iranians to be “denied” the opportunities enjoyed by people in other countries. He has held the Iranian people’s hunger and poverty as hostage against the regime.

Although the US president, Barak Obama, on his latest Nowrouz greeting claimed that he was speaking to the Iranian people and the leaders, he took the people as just decorative objects in his statements. His words were rather a diplomatic threat to the Iranian regime than a friendly message.

His last year’s Nowrouz message despite addressing the Iranian people was yet most emphasizing the freedom of communications in Iran, criticizing the severe censorship and suppression of the press and internet in Iran; the statements expressing the ultimate friendliness that could be regarded the most acceptable one amongst his messages in the recent years, although taking one step down from the stage of freedom of demonstrations to the level of the freedom of internet and basic communications such as mobile phones and etc. Obama’s last year speech yet contained a clear message to the Iranian regime. It had a suggestive gesture which seemed rather defeated.

Obama in his Nowrouz message in 2011, directly addressed the Iranian people. He still believed in the movement which took place in the streets and all the attempts and supports the American democratic trend had made to shore up the green movement _ similar to many other political trends in all over the world_ had brought him a glimmer of hope. He talked about hope and defending the freedom of demonstrations and associations. He acknowledged the June 13th protest to be homologous to the one in Al-Tahrir Square. He talked about the political prisoners, the prosecution of the cultural activists, journalists and the violence against the women and children’s rights. He acknowledged Nowrouz as a bridge between the past and the present, bringing the nationalistic facts from the ancient Persian civilization and that the future lies in the youths’ hands. He had ended his speech with a poem by Simin Behbahani.

But in his Nowrouz message in 2010, at the peak of the massacre and suppression of the Iranian people, Obama spoke of extending the hand of friendship, which was sharply reacted towards by the authorities of the Islamic Republic of Iran, including the leader and the president.

Here comes Obama’s Nowrouz message, transcribe in iipdigital website of the US Embassy http://iipdigital.usembassy.gov/st/english/texttrans/2013/03/20130318144314.html#axzz2OE5NO5QW
Dorood. As you and your families come together to celebrate Nowruz, I want to extend my best wishes on this new spring and new year. Around the world, and here in the United States, you are gathering at the Nowruz table — to give thanks for loved ones, reflect on your blessings and welcome all the possibilities of a new season.
As I have every year as President, I want to take this opportunity to speak directly to the people and leaders of Iran. Since taking office, I have offered the Iranian government an opportunity — if it meets its international obligations, then there could be a new relationship between our two countries, and Iran could begin to return to its rightful place among the community of nations.
I have had no illusions about the difficulty of overcoming decades of mistrust. It will take a serious and sustained effort to resolve the many differences between Iran and the United States. This includes the world’s serious and growing concerns about Iran’s nuclear program, which threatens peace and security in the region and beyond.
Iran’s leaders say that their nuclear program is for medical research and electricity. To date, however, they have been unable to convince the international community that their nuclear activities are solely for peaceful purposes. That’s why the world is united in its resolve to address this issue and why Iran is now so isolated. The people of Iran have paid a high and unnecessary price because of your leaders’ unwillingness to address this issue.
As I’ve said all along, the United States prefers to resolve this matter peacefully, diplomatically. Indeed, if — as Iran’s leaders say — their nuclear program is for peaceful purposes, then there is a basis for a practical solution. It’s a solution that would give Iran access to peaceful nuclear energy while resolving once and for all the serious questions that the world has about the true nature of the Iranian nuclear program.
The United States, alongside the rest of the international community, is ready to reach such a solution. Now is the time for the Iranian government to take immediate and meaningful steps to reduce tensions and work toward an enduring, long-term settlement of the nuclear issue.
Finding a solution will be no easy task. But if we can, the Iranian people will begin to see the benefits of greater trade and ties with other nations, including the United States. Whereas if the Iranian government continues down its current path, it will only further isolate Iran. This is the choice now before Iran’s leaders.
I hope they choose a better path — for the sake of the Iranian people and for the sake of the world. Because there’s no good reason for Iranians to be denied the opportunities enjoyed by people in other
countries, just as Iranians deserve the same freedoms and rights as people everywhere.


Iran’s isolation isn’t good for the world either. Just as your forbearers enriched the arts and sciences throughout history, all nations would benefit from the talents and creativity of the Iranian people, especially your young people. Every day that you are cut off from us is a day we’re not working together, building together, innovating together — and building a future of peace and prosperity that is at the heart of this holiday.
As you gather with family and friends this Nowruz, many of you will turn to the poet Hafez who wrote: “Plant the tree of friendship that bears the fruit of fulfillment; uproot the sapling of enmity that bears endless suffering.”
As a new spring begins, I remain hopeful that our two countries can move beyond tension. And I will continue to work toward a new day between our nations that bears the fruit of friendship and peace.
Thank you, and Eid-eh Shoma Mobarak.

پنجشنبه ۲۱ مارس ۲۰۱۳

حاشیه‌های پیام نوروزی اوباما متن را محاصره می‌‌کند/ امیرمحسن محمدی


این مطلب نخستین بار در آی ریپورت سی‌ ان ان در این آدرس منتشر شده است.

بیشتر از آنکه امید بدهد نوروز را تلخ کرده است. مردی که گزینه حمله نظامی به کشورمان را از روی میزش کنار نمی‌‌رود و چهره‌اش قاطعانه بوی باروت گرفته است. از قاب مانیتور دود انتحار در مزارشریف بلند می‌‌شود. از قاب، اخوان المسلمین موهای زنی‌ را گرفته، بر زمین التحریر می‌‌کشند و دستی‌ رهبر اپوزیسیون چپ تونس را ترور می‌‌کند. پایین ویدئو زیر نویس می‌‌شود: «القاعده در لیبی‌» و این مدام تکرار می‌‌شود. گوشهٔ سمت چپ مانیتور در مرز سوریه و ترکیه شکسته است و کودکان ناقص الخلقهٔ عراقی از سراپای آقای رئیس جمهور بالا می‌‌روند.
 
نزدیک‌تر در میان اپوزیسیون ایران تنها یک گرایش سینه چاکانه از تحریم‌ها علیه مردم ایران دفاع می‌‌کند، عدهٔ کم‌تعدادی از فعالین نئو‌لیبرال و راستگرایانی هستند که به کمک جریان اصلی‌ رسانه‌های فارسی‌ زبان وابسته به لابی جمهوریخواه در ایالات متحده آمریکا به شهرت رسیده و تطمیع شده‌اند یا بعضا مورد حمایت مالی‌ قرار گرفته‌اند. اصلی‌‌ترین خوسته این گرایش دخالت بشر دوستانه قدرت‌های بزرگ در منطقه خاورمیانه است و تمام تلاششان را در ماه‌های اخیر کرده‌اند تا ثابت کنند تحریم‌ها تنها دولت ایران را هدف قرار داده است و به مردم ایران آسیبی‌ نزده است. بر همین اساس در هفته‌های اخیر نیز کنفرانسی با هزینهٔ سنگین چندصد هزار دلاری در واشنگتن ترتیب دادند و تمام آنچه در چنته داشتند را در دفاع از تحریم مردم ایران عرضه کردند.
 
تشت رسوایی این جریان سیاسی هنگامی از بام می‌‌افتد که باراک اوباما رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا در پیام ویدئویی که اخیرا به مناسبت نوروز ۱۳۹۲ فرستاده، تلویحاً به مشکلات شدید مردم ایران که ناشی‌ از تحریم هاست اعتراف می‌‌کند. اوباما می‌‌گوید مردم ایران بهای زیاد و غیر لازمی را برای عدم تمایل رهبران ایران برای رسیدگی به مساله هسته‌ای پرداخته‌اند، او علیرغم اینکه بر خلاف پیام‌های قبلی‌ که تنها با مردم ایران سخن می‌‌گفت و به حکومت کنایه می‌‌زد این‌بار بیشتر از هرچیز خطاب به حکومت ایران حرف می‌‌زند، اوباما می‌‌گوید اگر به توافق هسته‌ای برسیم مردم ایران می‌‌توانند مزایای مبادلات بازرگانی بیشتر و روابط با کشورهای دیگر از جمله آمریکا را ببینند... این انتخابی پیش روی رهبران ایران است، من امیدوارم آنها راه بهتری را انتخاب کنند، به خاطر مردم ایران و برای جهان. می‌‌گوید دلیلی‌ ندارد که ایران از فرصت‌هایی‌ که مردم کشورهای دیگر دارند «محروم»باشد. او گرسنگی و فقر مردم ایران را در مقابل حکومت به گروگان گرفته است.
 
باراک اوباما رئیس جمهور ایالات متحد آمریکا به رغم اینکه در پیام نوروزی اخیرش ادعا کرد خطاب به مردم و رهبران ایران سخن می‌‌گوید اما مردم ایران در این جملات تنها نقش تزئینی داشتند، بیشتر از آنکه پیام دوستی‌ باشد تهدیدی دیپلماتیک خطاب به حکومت ایران بود.
 
پیام نوروزی سال گذشتهٔ اوباما اما به رغم اینکه خطاب به مردم ایران بود، بیشتر از هرچیز بر آزادی ارتباطات در ایران تاکید داشت و به سانسور شدید و سرکوب مطبوعات و اینترنت در ایران خرده می‌‌گرفت، جملاتی به غایت دوستانه که شاید قابل پذیرش‌ترین گفتگوی اوباما نسبت به سایر پیام‌هایش در سال‌های اخیر بود و با یک مرحله سقوط از آزادی تجمعات به آزادی اینترنت و ارتباطات پایه‌ای از قبیل موبایل و غیره تنزل کرده بود. صحبت‌های باراک اوباما در این سال اما پیام واضحی برای حکومت ایران داشت. ژستی نصیحت گرانه که بیشتر از هر چیز شکست خورده به نظر می‌‌رسید.
 
اوباما در پیام نوروزی سال ۹۰ صراحتاً تنها با مردم ایران حرف می‌‌زند، او هنوز به جنبشی که در خیابان‌ها اتفاق افتاده بود دلبسته است و تمام تلاش و حمایتی که جریان دموکرات امریکایی - مانند بسیار دیگری از جریانات سیاسی در سراسر جهان - از جنبش سبز کرده بود، برایش بارقه‌های امید داشت. از امید حرف زد و اینکه از آزادی تجمعات و انجمن‌ها دفاع می‌‌کند، او تجمع ۲۵ خرداد میدان آزادی را همجنس تجمعات میدان التحریر دانست. از زندانیان سیاسی و تعقیب فعالان فرهنگی‌، روزنامه نگاران و همچنین نقض حقوق زنان و کودکان حرف زد و با فاکت‌های ملی‌ گرایانه از تمدن کهن پارسی و اینکه آینده در دست جوانان است، نوروز را پلی‌ بین گذشته و آینده دانست. او پیامش را به شعری از سیمین بهبهانی پایان داد.
 
اوباما اما در پیام نوروزی ۱۳۸۹ و در اوج کشتار و سرکوب مردم از دراز کردن دست دوستی‌ سخن گفته بود که با واکنش شدید مقام‌های جمهوری اسلامی از جمله رهبر و رئیس جمهور مواجه شد.
 

متن پیام نوروزی ۱۳۹۲ پرزیدنت اوباما به مردم ایران به نقل از سایت «سفارت مجازی» ایالات متحده به شرح زیر است:
 
درود، همزمان با گردهم آمدن خانواده ها برای جشن نوروز، می خواهم بهترین آرزوهایم را به مناسبت فرارسیدن بهار و سال نو ابراز کنم. در سراسر جهان و اینجا در ایالات متحده، شما دور سفره نوروز جمع شده اید تا شکرگزار وجود عزیزانتان باشید، به نعمت ها بیاندیشید و به همه فرصت های فصل نو خوش آمد بگویید.
 
همانگونه که من هرسال به عنوان رئیس جمهور انجام داده ام، می خواهم از این فرصت برای گفتگوی مستقیم با مردم و رهبران ایران استفاده کنم. از زمان آغاز دوره ریاست جمهوری من، فرصتی را به دولت ایران ارائه داده ام – درصورت عمل به مسئولیت های بین المللی اش، در این صورت فرصتی برای ایجاد روابط تازه میان دو کشور ما امکان پذیر است، و ایران می تواند به جایگاه واقعی اش در میان جامعه کشورها بازگردد.
 
من درباره دشواری بودن غلبه یافتن بر دهه ها بی اعتمادی توهم ندارم. حل اختلاف های زیادی که میان ایالات متحده و ایران وجود دارد نیازمند تلاش های جدی و متدوام است. این شامل نگرانی های جدی و درحال رشد جهان درباره برنامه هسته ای ایران می باشد که صلح و امنیت منطقه و فراتر از آن را تهدید می کند.
 
رهبران ایران می گویند برنامه هسته ای آنها برای تحقیقات پزشکی و تولید برق است. اما تا کنون نتوانسته اند جامعه جهانی را متقاعد کنند که برنامه هسته ایشان صرفا مقاصد صلح آمیز دارد. برای همین جهان در عزمش برای حل این موضوع متحد است و دلیلی که اکنون ایران اینگونه منزوی شده است. مردم ایران بهای زیاد و غیرلازمی برای عدم تمایل رهبران ایران برای رسیدگی به این مسئله پرداخته اند.
 
همانگونه که من همیشه گفته ام، ایالات متحده ترجیح می دهد این مسئله را به طور صلح آمیز و دیپلماتیک حل کند. اگر واقعا آنگونه که رهبران ایران می گویند – برنامه هسته ایشان مقاصد صلح آمیز دارد – در این صورت اساسی برای راه حل عملی وجود دارد، این یک راه حلی است که به ایران دسترسی به انرژی صلح آمیز هسته ای را می دهد و همزمان برای همیشه پاسخگوی پرسش های جدی جامعه جهانی درمورد ماهیت واقعی برنامه هسته ای ایران است.
ایالات متحده درکنار سایر اعضای جامعه جهانی آماده است به اینگونه راه حلدست یابد. اکنون زمان آن است که دولت ایران برای کاستن تنش گامهای جدی و با معنی بردارد و در جهت توافقی پایدار و درازمدت در زمینه برنامه هسته ای حرکت کند.
 
یافتن راه حل کاری آسان نخواهد بود. اما اگر بتوانیم، مردم ایران می توانند مزایای مبادلات بازرگانی بیشتر و روابط با کشورهای دیگر ازجمله ایالات متحده را ببینند. درحالیکه اگر دولت ایران همچنان حرکت درمسیر فعلی را ادامه دهد، تنها ایران را منزوی تر خواهد کرد. این انتخابی است که اکنون پیش روی رهبران ایران است.
 
من امیدوارم آنها راه بهتر را انتخاب کنند – به خاطر مردم ایران و به خاطر جهان. زیرا دلیل خوبی وجود ندارد که مردم ایران از فرصت هایی که مردم کشورهای دیگر استفاده می کنند محروم باشند، همانگونه که ایرانیان شایسته برخورداری از آزادی هایی هستند که مردم همه جا از آن برخوردار هستند.
 
انزوای ایران برای جهان هم خوب نیست. همانگونه که پدران و اجداد شما در طول تاریخ دنیای علم و هنر را غنی کرده اند، همه کشورها از استعداد و خلاقیت مردم ایران بهره خواهند برد، به ویژه جوانان شما. هر روزی که ارتباط شما با ما قطع است روزی است که ما با هم کار نمی کنیم، باهم نمی سازیم، نوآوری نمی کنیم – و فرصت ساختن آینده ای پر از صلح و کامیابی که در قلب این جشن است را نداریم.
 
در این ایام نوروز همزمان با جمع شدن خانواده و دوستان در این نوروز بسیاری از شما به حافظ روی خواهید کرد که نوشت: «درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد، نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد»
 
همزمان با آغاز بهاری تازه، من همچنان امیدوارم که دو کشور ما بتوانند از تنش را پشت سر گذاشته و فراتر روند. و من همچنان به تلاشم برای رسیدن به آغازی نو میان کشورهایمان ادامه خواهم داد که حاصلش دوستی و صلح میان دو کشورمان باشد.
 
سپاسگزارم و عید شما مبارک

شنبه ۱۶ مارس ۲۰۱۳

ده سال از قتل فجیع راشل کوری به دست اسرائیل گذشت

امیرمحسن محمدی: وقتی‌ شنی بولدوزر از روی پیکرش رد می‌‌شد مشت‌هایش را گره کرده بود، این فعال آمریکایی و عضو سازمان چپ گرای جنبش اتحاد بین الملل (International Solidarity Movement) تنها ۲۳ سال داشت و با گذراندن دوره‌های مقاومت ضدخشونت و سپرانسانی‌ آمده بود تا از تخریب خانه‌های فلسطینیان در خاک اجدادیشان جلو گیری کند. 

در شهریور ماه گذشته دادگاهی‌ در اسرائیل حکومت این کشور را در این قتل تبرئه کرد و گفت اسرائیل بی‌ تقصیر است چون این حادثه در جریان یک درگیری اتفاق افتاده است. در آوریل ۲۰۰۳ نیز یکی‌ دیگر از اعضای انگلیسی جنبش اتحاد بین الملل به نام «تام هرندال» که دانشجوی عکاسی بود، با شلیک مستقیم گلوله سربازان اسرائیلی به سرش جان باخته بود. همچنین در نوامبر ۲۰۰۲ نیز «یان هوک» که کارمند سازمان ملل بود در اثر شلیک تک تیر انداز‌های اسرائیلی کشته شد. در ماه مه‌ ۲۰۰۲ نیز مستند سازی به نام «جیمز میلر» در حالی‌ مشغول ساخت فیلمی در فلسطین بود با گلوله سربازان اسرائیلی از پا در آمد. 

حکومت اسرائیل در تمام مورد اخیر تلاش کرده تقصیر را به گردن قربانیان بیندازد، در مورد راشل کوری رسانه‌های اسرائیلی به گونه‌ای حادثه را بازتاب دادند که گویی راشل به عمد در موقعیتی قرار گرفته که راننده بولدوزر او را نبیند، این در حالی‌ است که وی یونیفورم شبرنگ و نارنجی پوشیده بود و تلاش داشت با بلندگویی دستی‌ بولدوزر را متوقف و مانع تخریب خانه‌های فلسطینیان شود. سرباز اسرائیلی قاتل تام هرندال نیز در دادگاه گفته بود به سوی فردی که نارنجک در دست داشت شلیک کرده است اما هرندال تلفن همراه در دست داشت و مشغول مکالمه بود، در مورد جیمز میلر گفته بودند به سوی فردی که یونیفرم نظامی به تن داشت و مشغول تیر اندازی به سربازان بود شلیک کرده‌اند اما این حالی‌ است که میلر یونیفرم مطبوعات پوشیده و فیلم برداری می‌‌کرد. وقتی‌ وقاحت مرز ندارد رنگ‌های انسان بی‌ رنگ می‌‌شود، آری، اسرائیل طاعون است.

جمعه ۱۵ مارس ۲۰۱۳

بلند شو روی پاهای استوارت با‌یست رفیق!


امیرمحسن محمدی: دیروز بود که کارلو جیولیانی متولد شد، ۱۴ مارس. پدرش فعال اتحادیه کارگری و مادرش عضو بلند پایه یکی‌ از احزاب کمونیست ایتالیا بود. در ۲۰ جولای ۲۰۰۱ هنگامی که تظاهرات عظیم مردم علیه جهانی‌ سازی و اجلاس گروه جی‌هشت به خشونت کشیده شد با اصابت گلوله پلیس به سرش جان باخت، بر اساس شواهد پلیس ایتالیا در حالی‌ که کارلو هنوز زنده بود با ماشین از روی بدن این فعال چپ گرای جوان رد شد، حادثه در شهر جنوا در شمال غربی ایتالیا اتفاق افتاد. در‌‌ همان روز‌ها ۸۲ شهروند دیگر ایتالیا هم به دست پلیس زخمی شدند. مردم وقتی‌ روی پا‌هایشان می‌‌ایستند دیکتاتور‌ها به صورت مشابهی‌ هاری و توحّش می‌‌کنند، پلیس ابتدا اعلام کرد کالیبر گلوله‌ای که به وی اصابت کرده با کالیبر گلوله‌های پلیس فرق می‌‌کند و از جای دیگری شلیک شده، سپس دادگاه حکم داد که اقدام پلیس دفاع از خود بوده است، هفت سال پس از آن دو مقام عالی‌ رتبه پلیس ایتالیا به اتهام خشونت علیه مردم به ۴ و ۵ سال زندان و ۲۶ پلیس معمولی‌ به حبس‌های کوتاه مدت محکوم شدند، دیوان اروپایی حقوق بشر در سال ۲۰۰۹ دولت ایتالیا را به «نقض حق حیات» در همین مورد محکوم کرده است. او به نماد مبارزات مردم علیه جهانی‌ سازی تبدیل شده است، بلند شو روی پا‌هایت با‌یست قهرمان! خشم کوچه در مشت توست!

ویدئوی یادبود کارلو جیولیانی را از اینجا ببینید.


یکشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۳

سالگر کودتای باتیستا و آغاز حکومت وحشت در کوبا


امیرمحسن محمدی: شصت و یک سال از آن تاریخ می‌‌گذارد، صبح امروز ۱۰ مارس و در سال ۱۹۵۲ بود که ژنرال فولخنثیو باتیستا ثالدیوار به همراه چندین نظامی دیگر وارد بزرگ‌ترین پادگان نظامی کوبا شدند تا با حمایت‌های مالی‌ و نظامی ایالات متحده آمریکا قدرت را در دست بگیرند.

باتیستا پیش از آن نیز با تشکیل حزبی متمایل به آمریکا و در فاصله سال‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۴۸ رئیس جمهور کوبا بود، او سه هفته پیش از انتخابات به دلیل اینکه از رقیبان انتخاباتی‌اش عقب افتاده بود اقدام به کودتا کرد.

در دورهٔ ۷ سال دیکتاتوری نظامی باتیستا در کوبا بسیاری از نیروهای منتقد بوسیله ارتش و سلاح‌های سبک و سنگین از جمله تانک و هواپیما کشته شدند و بسیاری دیگر نیز توسط پلیس مخفی‌ کوبا ترور یا اعدام شدند. ایالت متحده دستکم در دو مورد مستقیماً برای جلوگیری از سقوط حکومت دست نشانده‌اش اقدام به فرستادن ارتش و کشتن مخالفان و مردم کوبا کرده است.

تنها ۶۱ سال از آن تاریخ می‌‌گذارد، دیر نیست، او در تصویر بالای جسد یکی‌ از انقلابیون نشسته و می‌‌خندد، فراموش نمی‌‌کنیم.


در همین زمینه بخوانید:

امروز سالگرد کشتار خونین پارسلی در دومینیکن است

دوشنبه ۴ مارس ۲۰۱۳

فارسی ستیزی حکومت افغانستان و نسلِ واژه‌های جوان



امیرمحسن محمدی: در افغانستان یک اتفاق فاشیستی دارد می‌افتد٬ هرگونه تفکیک و حکم حکومتی برای‌ نژاد و زبان محکوم است.
برخی مقامات پارلمانی و سپس شورای وزیران افغانستان در جلسه‌ای استفاده از زبان و لهجه‌های بیگانه را ممنوع کرده اند٬ بسیاری از فعالان افغانستانی یکصدا اعتراض کرده‌اند و دارند بیانیه امضا می‌کنند و نام این کار را «فارسی ستیزی» گذاشته‌اند. می‌گویند هدف مصوبه تنها حذف اصطلاحات فارسی است.
 در مملکتی که بیشترین استفاده از واژه‌های پاکستانی٬ هندی٬ عربی و حتی ترکی و غیره می‌شود٬ فارسی را هدف قرار داده اند٬ آن‌ها به دلیل عملکرد فاجعه بار سیاست خارجی ایران در قبال افغانستان٬ از مردم و زبان انتقام می‌گیرند.

معاون وزارت فرهنگ و اطلاعات افغانستان گفته باید واژه‌ها و لهجه‌ها پالایش شوند٬ لهجه؟ چه کسی به خودش حق می‌دهد تا درباره لهجهٔ قدیمِ این مردم تصمیم بگیرد؟! کابینه کرزای پخش برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی به زبانهای بیگانه! را هم ممنوع کرده است٬ گفته‌اند که شبکه‌های محلی باید به لهجه مسلط کابل برنامه بسازند.
گویا همه چیز از کاربرد واژه‌های معادل در فارسی ایران شده است٬ واژه‌هایی مانند «دانشگاه» و «دانشجو» که به رغم اینکه واژه‌های نویی هستند اما محصول زحمات پژوهشگران و استادان زبان فارسی در فرهنگستان ایران هستند٬ واژه‌هایی که کاملاْ درست هستند. این مرز‌ها را متلاشی کنید٬ متلاشی کنید٬ اگر نمی‌کنید اما دیکتاتورهای فاسد را سرنگون کنید.

*پ. ن: در فرصت بعدی درباره آنچه بر پرتو نادری در افغانستان گذشت می‌نویسم.

پنجشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۳

پناهندگی سیاسی به مثابه شکستن مهره‌های پشت


امیرمحسن محمدی: پناهنده سیاسیِ تقلّبی بار سنگینی‌ است که روی مهره‌های پشت مردم می‌‌نشیند و آن را می‌‌شکند. به هیچ وجه این یک نوشتهٔ کوتاه ضدّ پناهندگی نیست چون می‌‌خواهم در بارهٔ قبل از پناهندگی حرف بزنم. آنهایی که آمدند و کردند یا دارند می‌‌کنند که هیچ، خطاب به کسانی‌ که هنوز نیامده‌اند می‌‌نویسم. کسانی‌ که خطر اعدام یا زندان‌های طولانی مدت داشتند که هیچ، در دفاع از فعالین سیاسی موجود در ایران و زندانیان سیاسی می‌‌نویسم، همان‌ها که به دلیل شرایط متعفن بیرون جرات خروج از کشور ندارند، آن‌ها که نشسته‌اند و دقیقه‌ها را می‌‌شمرند تا کی مگر لو بروند و نابود شوند. اکثریت پناهندگان ایرانی‌ سیاهی لشکری برای دست‌های بالا‌تر شده‌اند، کیس پناهندگی در بسیاری از اوقات اسم محترمانهٔ دروغی است که برای پذیرفته شدن می‌‌گویند. تا به این روند تقلب اعتراض می‌‌کنی‌ سریعا اولین پاسخ کلیشه‌ای این است هر کسی‌ حق دارد برای زندگی‌ بهتر هر جایی از جهان را انتخاب کند، ما هم که گفتیم می‌‌خواهیم مرز‌ها متلاشی شوند، ما هم که می‌‌گوییم جامعه انسانی‌ مرز ندارد. اما به روند موجود شدیدا اعتراض داریم.


دروغ همیشه بد است، به هر بهانه‌ای بد است مگر زیر بازجویی و موقعیت خطر. این روز‌ها کیس‌های پناهندگی سیاسی به فروش می‌‌رسند، با قیمت‌های گزاف حکم بازداشت و احضار و زندان جعل می‌‌کنند، از مدارک پزشکی‌ قانونی گرفته تا تحصیلی‌، روزنامه چاپ می‌‌کنند با‌‌ همان کاغذ و لوگو با اسم فرد مورد نظر در آن و کور شوم اگر دروغ بگویم، بعضا خبر هم کار می‌‌کنند، این فضا تهوع بر انگیز است. من به روند موجود شدیدا اعتراض دارم.

این تبدیل به روال شده است، اینکه بیایند نقش کسانی‌ که تحت تعقیب جمهوری اسلامی هستند را بازی کنند. اولین نتیجه‌ای که حاصل شد افزوده شدن به تعداد سربازان سیاهی لشکر بخش ثروتمند اپوزیسیون یعنی سلطنت طلبان است. بیشتر از آن اینکه اکثر نهاد‌های خارجی‌ به جامعهٔ ایرانی در تبعید به چشم متقلب نگاه می‌‌کنند، کسانی‌ که می‌‌آیند و می‌‌گویند جان ما در خطر بوده و چند سال بعد به راحتی‌ بر می‌‌گردند، خاطرم می‌‌آید یک سال پیش رئیس شعبه خارجی‌های پلیس آنکارا گفت ما می‌‌دانیم که اکثر ایرانیانی که به ترکیه می‌‌آیند دروغ می‌‌گویند اما اینجا ما تنها میزبان هستیم. غم انگیز‌ترین بخشش برآورد‌های تحلیلی جهان از اوضاع ایران بر اساس منابع اساساً فیک است، اینکه چرا به این حقارت افتاده‌ایم، اینکه چرا برای کمک به فعالینی که در داخل کشور در مرز خطر قرار دارند هیچ کاری از دستمان بر نمی‌‌آید و برای کمک به آنهایی که مشکلشان خارج رفتن است سینه چاک می‌‌کنیم، اینکه فعالین واقعی‌ سیاسی و بسیاری از زندانیان سابق در پذیرش پناهندگیشان مانده‌اند یا در کشور‌های واسطه گیر کرده‌اند. دیگر اینکه کیس پناهندگی سیاسی یکی‌ از درب و داغان‌ترین بهانه‌های موجود بر برای پذیرش پناهندگی است، من به این روند اعتراض دارم، لطفا دست از سر ما بر دارید، صد‌ها نمونه کیس وجود دارد که بسیار سریع‌تر زندانیان و فعالین سیاسی جواب می‌‌گیرند، با آینده مردم و کشورتان بازی نکنید.

*تصویر یکی‌ از فرم‌های موجود در سفارت خانه‌های جمهوری اسلامی ایران که این روز‌ها گویا بسیار پر طرفدار پر طرفدار است.


پنجشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۲

روش شناسی ساختارقدرت و نقض امنیت عمومی




امیرمحسن محمدی: این مقاله ی من پیشتر طی سه قسمت جداگانه در روزنامه سراسری ماندگار افغانستان، در این آدرس به چاپ رسیده است.

مفهوم ثبات اجتماعی وامنیت

در فرهنگ های لغت «امنیت» به معنای ایمن شدن، در امان بودن و بدون بیم و هراس بودن آورده شده است. ریشه لغت فوق نیز «امان» است که به معنای ایمنی و فقدان ترس می باشد. «ثبات» نیز به معنای پایدار ماندن، استواری و برجای ماندن است. انیت و ثبات اجتماعی در حیطه ی استراتژی و راهبرد ملی تعریف می شود که راهبرد ملی نیز در علوم سیاسی هنر و دانش به کار بردن قدرت ملی در تمام شرایط و چه در زمان صلح و چه جنگ در جهت بدست آوردن هدف های ملی می باشد.

قدرت ملی مجموعه توانایی های موجود یا نهفته ای را در برمی گیرد که از منابع سیاسی اقتصادی نظامی جغرافیایی اجتماعی علمی و فن آوری یک کشور سرچشمه گرفته است، هدف های ملی نیز به هدف ها و خواسته های اساسی یک ملت گفته می شود که خط مشی ها در راستای ان هدایت شده و نیروهای موجود در این زمینه به کار گرفته می شوند که ذات این هدف ها می تواند کوتاه مدت، میان مدت و بلند مدت باشد. و نهایتاً امنیت ملی به معنی حفاظت مردم یک کشور از هرگونه تجاوز خارجی، شناساییهای دشمن، جاسوسی، ویرانگری (سابوتاژ)، براندازی، هراساندن و سایر نفوذ های زیان بار می باشد و در راهبرد ملی امنیت به دو صورت تعریف می شود: امنیت خارجی که ایمن بودن از هر گونه تجاوز خارجی می باشد و امنیت داخلی که برخوردار بودن از آرامش داخلی در کشور و ثبات اجتماعی می باشد.

برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید:

جمعه ۲۳ نوامبر ۲۰۱۲

مصاحبه با مادر شاهرخ رحمانی، شهید عاشورا

video
امیرمحسن محمدی:
عاشورا که می رسد چیزی مدام سر وا می کند در سرم، اینبار نه از تاریخ که توی کاریزهای معاصر و درست کف همین خیابان های شهر بود که اتفاق افتاد:  شاهرخ.

این بخشی از صدای مادر شاهرخ است که در مصاحبه سال گذشته ام برای نخستین بار بعد از دو سال که از کشته شدن شاهرخ می گذشت به حرف آمده بود. خاطرم می آید تا روزها صدایش از گوشم بیرون نمی رفت و تصاویر خونین شاهرخ رحمانی که برای اولین بار منتشر کرده بودیم از جلوی چشمهایم محو نمی شد.

آنقدر صدایش درد داشت که نفست تنگ می‌‌شد، دو سال بود که همهٔ درد‌هایش را در سینه‌اش ریخته و حالا برای اولین بار دارشت با یک رسانه حرف می‌‌زد. بعضی‌ از سایت‌ها گزارش داده بودند تنها به این شرط جسد شاهرخ رحمانی را به خانواده‌اش تحویل داده‌اند که با رسانه‌ها مصاحبه نکنند و علت مرگ را تنها تصادف عنوان کنند. او در این گفتگو با صدایی که می لرزید شرح داد که چگونه نیروهای امنیتی با تهدید سایر فرزندانش او را وادار به سکوت کرده بودند.

شاهرخ رحمانی‌‌ همان کسی‌ است که ویدیوی زیر گرفته شدنش توسط خودروی نیروی انتظامی‌ را بار‌ها و بار‌ها دیده‌ایم. او در ۲۵ مرداد ۱۳۶۳ متولد شد، در ظهر روز ۶ دی‌ ماه ۱۳۸۸ برابر با روز عاشورا به قتل رسید و در تاریخ ۹ دی‌ ماه به خاک سپرده شد.
متن کامل مصاحبه را از اینجا بخوانید.
توضیح اینکه فایل صوتی گفتگویمان با مادر شاهرخ به دلایلی از روی اینترنت حذف شده است، بوسیله ی بخش کوتاهی از صدای این مادر و به همراه عکس هایی که منتشر کرده بودم، بصورت آنلاین ویدئو کلیپ کوتاهی ساختم که غیر از وبلاگ در یوتیوب هم می توانید ببینید و بشنوید، حالا که یک سال از این مصاحبه می گذرد اما صدای این مادر گوشم را نوازش می کند و بیشتر صبر می کنم، سحر نزدیک است.


شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۱۲

فیلم پاپیون۲ در استرالیا به زبان فارسی تولید می شود


امیرمحسن محمدی: این قسمت در جزیره ای کوچک در اقیانوس آرام، ابعاد تقریبی 4 در 5 کیلومتر اتفاق می افتد. جزیره ای که در اصل معدن سنگ است و تحت سرمایه گذاری مالکیت غیر رسمی شرکت امریکایی جنرال الکتریک کاپیتال کورپوریشن.
دولت استرالیا پس سالها تلاش لیبرال های این کشور برای تبعید پناهجویان کار خودش را کرد، وضعیت روحی پناهندگان ایرانی، افغانستانی، عرب و غیره بسیار وخیم است. امید، پناهنده ایرانی که در 37 اُمین روز اعتصاب غذا در این جزیره بود امروز یکی از کلیه هایش را از دست داد و به بیمارستان منتقل شد، 5 نفر دیگر هم در روز هفدهم اعتصاب غذا هستند، یکی دیگر می گفت در همان کمپ استرالیا در زندان بودیم حالا در تبعید و شکنجه، با قاطعیت می گویم اگر همین دوره را به جای کمپ در زندان های داخل استرالیا می گذراندند کمتر سختی می کشیدند.
بودجه انتقال این پناهجویان یک میلیارد و چهارصدهزار دلار است، تقریباً معادل 933 هزار دلار برای هر نفر، تقریباً معادل مجموع 75 سال پرداخت حقوق بیکاری به یک شهروند استرالیایی. سابقاً پیش بینی شده بود که معدن سنگ این جزیره تا سال 1995 تمام شود و تصمیم داشتند برای ورشکست نشدن آن را به یک بهشت مالیاتی تبدیل کنند اما حالا تجارت پولساز تری پیدا شده است. کاش می شد سیاست های وحشیانه ضد پناهجویی، حبس، تبعید و شکنجه روحی انسانها به اتهام ورود غیر قانونی را هم  پیگیری کرد و تحت تعقیب قرار داد، شکایت ها اما به هیچ جایی نمی رسند، پلیس و دستگاه قضایی هم خودِ آنها هستند.

*تصویرهوایی از جزیره نائورو در اقیانوس آرام.

چهارشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۲

ستار بهشتی که بود و چرا کشته شد؟


امیرمحسن محمدی: در افسانه های یونان باستان زمانی تاناتوس، اسطوره مرگ با سیزیف در می افتد مغلوب او می شود. سیزیف به دست و پای او زنجیرهای محکمی می بندد که قدرت مرگ را در هم می شکند، اما خدای نیرومند جنگ (آرس)، مرگ را نجات می دهد تا دوباره به کشتار ادامه دهد، سیزیف کسی است که نقشه ها و دسیسه های خدایان را افشا می کند.

ستار بهشتی که در وبلاگستان و شبکه های اجتماعی فیسبوک و گوگل پلاس با نامهای مستعار «شهاب آزادی» و «ستار آزادی» شناخته می شد نماد فعالیت سازش ناپذیر، رادیکال از داخل کشور است. او که از بازداشت شدگان وقایع 18 تیر 1378 نیز بوده در هنگام مرگ 35 سال سن داشت و خرج خانواده خود را از راه کارگری تامین می کرد.

از ویژگی های فعالیت او در عرصه مجازی این است که تقریبن اکثریت مطالب زیادی که منتشر کرده است مستقیماً خطاب به رهبر جمهوری اسلامی سید علی خامنه ای (مثال) و برخی دیگر از مقامات بلندپایه نظام است، او انقلاب و سرنگونی را می خواست و کوچکترین سر سازشی با اصلاحات نداشت.

او که بارها سید محمد خاتمی (1) و (2) ، اکبر هاشمی و جریان اصلاحات و شخصیت های آن از قبیل محمد نوری زاد را در وبلاگش به تندی نقد کرده و آنها را «حزب تازه تاسیس سبزها!» و طرفدارانشان را «وطن خوار» نامیده است، در یکی از مطالبش که به تندی سوابق و دیدگاه های مهدی کروبی و میرحسین موسوی را نقد می کند اما متاسفانه پس از حذف آن حتی از سوی سایت بالاترین به او اخطار داده می شود. حالا پس از مرگش سایت کلمه به او لغب «سبزهای گمنام» و سایت سحام او را به «خبرنگاران سبز گمنام» مفتخر کرده اند! چرا نمی گویند حداقل از طرفداران همبستگی برای دموکراسی و حقوق بشر بوده است؟ خسته نباشید، ستار بهشتی زندانی سیاسی سابق و از فعالین شناخته شده عرصه مجازی زیر شکنجه ماموران اطلاعات سپاه درگذشت، بی شک اولین اتهام او «اهانت به رهبری» بوده است، شهاب آزادی گمنام نیست.

ستار بهشتی در آخرین پست وبلاگش که حدود یک هفته پیش نوشته شده، ضمن اشاره به تهدید شدن به مرگ از سوی ماموران امنیتی می گوید: «دیروز مرا تهدید می کنند که به مادرت بگو باید به زودی رخت سیاه یپوشد، دهان گشادت را نمی بندی ... آقایان! دهانتان را ببندید و ظلم نکنید تا افشاگری نکنم».

شنبه ۳ نوامبر ۲۰۱۲

این خبر برای جامعه روزنامه نگاران بسیار غم انگیز است


امیرمحسن محمدی: ما تسلیم تکنولوژی و فرهنگ سرمایه داری شدیم. هفته نامه نیوزویک انتشار کاغذی و چاپی خودش را متوقف خواهد کرد، این خبر بسیار بدی است.
نسل امروز به علت علاقه ای زیادی که به سهل الوصول بودن همه چیز دارد نسخه های چاپی را از دست خواهد داد. از آن مهم تر بوی کاغذ، برق و رنگ مرکب، بریدگیِ ریز و اتفاقی نوک انگشتها با کاغذ و اینکه ارتباط با کمپوزیسیون صفحه را از دست خواهد داد. دریافت و تاثیری که مخاطب از صفحه آرایی جرفه ای روی روزنامه و حتی همین سایز تبلویدی مثل نیوزویک دارد را نسخه الکترونیک ندارد. از جای صفحه و ورق زدن گرفته تا سایز فونت و عکس و البته درگیری چشم با ستون های چپ و راست و گوشواره ها. این نسخه الکترونیک تنها یک شوخی است، این لحظه «ارتباطات تصویری» دارد می میرد، قدرت مانوری که صفحه آرایی بر روی کاغذ دارد بر روی وب وجود ندارد، یعنی البته دارد اما هزینه آن بسیار گزاف خواهد بود و انجام نخواهد شد، مثل اینکه برای هر شماره یک وبسایت جدا طراحی کنیم. از ویژگی های مهم نیوزویک این بود که در هر منطقه، کشور، زبان و بنا به ویژگی های محلی صفحه آرایی ویژه خودش را داشت.
نیوزویک نخستین بار 17 فوریه 1933 به طبع رسید حالا 80 سال از آن تاریخ که می گذرد و تیراژش به بیش از 4 میلیون نسخه رسیده است. این هفته نامه نقش بسیار مهمی نیز در رسوایی های دولت امریکا داشته است، به عنوان مثال یکی از از اولین هایی است که از برخی روش های ضد انسانی بازجویی در گوانتانامو پرده برداشته و یکی از گزارش های دیگرش در اثر اعتراضات در خاورمیانه موجب مرگ 15 نفر در افغانستان شد. در همین هفته نامه است که تیتر «شکست در افغانستان» را انتخاب می شود و گزارش های افشا گرانه ای از درون خاک افغانستان تهیه می شود. فرید زکریا، سرمقاله نویس مشهور نیوزویک هم انتقادها و افشاگری های مهمی از طریق این هفته نامه منتشر کرده است.
تینا براون که سردبیر جدید آن است تمام تلاشش را برای بیرون آوردن این نشریه از بحران مالی کرده است، این نشریه که در سال 1961 توسط کمپانی واشینگتون پست خریده شده بود، دو سال پیش به قیمت نمادین یک دلار به یک تاجر امریکایی فروخته شد.
نیوزویک پس پیوستن به هفته نامه راست گرای «دیلی بیست» در یک سال گذشته حدود 40 میلیون دلار ضرر کرده است. از ویژگی دیگر این سودسالاری و نگاه کاپیتالیستی به جامعه مدنی اینکه این نشریه 80 ساله و استخوان دار که روزنامه نگاران بسیاری را تربیت کرده است، پس از تبدیل به نسخه الکترونیکی قرار است بجای استخدام، بصورت حق التحریری با ژورنالیست ها کار کند ... باور کنیم اگر پول نبود دنیای بسیار زیبا تری داشتیم.

پنجشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۲

تبلیغات به شیوه اسرائیلی در فیسبوک




التماس می کنم مرا لایک کنید، ما تنها جزیره ثبات امریکا در خاورمیانه هستیم. حداقل در نیم قرن گذشته عامل اصلی جنگ ها و کشتارهای مختلف در خاورمیانه بوده ایم، حق داریم چون سه هزار سال پیش اجدادمان اینجا زیسته اند و اینکه نوادگانشان باقی مانده و فلسطینی شدند پس خائن هستند. کسی هم بیرون از ایران بنویسد که آقا جان این رقم هلوکاست با واقعیت جور در نمی آید بر اساس قانون جرم مرتکب شده و قابل پیگیری و زندان است، مثل همین حالای من. قطعن قوانینشان در کون خر اما به به درک که احمدی نژاد هولوکاست را انکار می کند، واقعیت را اگر کسی پیگیر باشد با چند کلیک می تواند پیدا کند، این فاجعه ای شدیدن واقعی است. یهودیان را نسل کشی کرده اند و بر اساس همان آمارِ قدرت های لیبرال و موزه امریکائی هولوکاست، دومین نسل کشی از اهالی شوروی بوده و حدود سه میلیون پانصدهزار نفر از سربازان این کشور و به روایتی حدود 20 میلیون نفر از مردم شوروی کشته شدند و هیچ خبری برای یقه دریدن نیست. یعنی جنگ جهانی دوم، همان که زور می زنند تا سوم شود. 


*عکس: تبلیغات صفحه فیسبوک وزارت امور خارجه اسرائبل که بعد از تلاش برخی رفقا برای بایکوت کردن آن با هزینه بسیار گزاف تبلیغان فیسبوکی در خانه همه ما آمد و غیر از این سو استفاده تبلیغانی ناشیانه از محسن نامجو و شاهین نجفی تا مدتی پیش تبلیغ می کردند که امیدِ خواننده هم هر روز اسرائیل به فارسی می خواند، آخرش هم نقطه و بدون همین علامت سئوال احمقانه، این کلام آخرینت برده میل زندگی را از سر من.

پنجشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۱۲

به صورتی شدیدن واقعی تیتر ندارد


این روزها همه چیز به شکل مزحکی واقع گرایانه است، آن هم واقعیت تلخی که در سویه مقابل حقیقت قرار گرفته است. از فردای واقع گرایی جادویی چهره هایی منطقی اختراع شده که با حوصله مدارا می کنند و سهل می گیرند به هر کثافتی که بر دموکراسیِ خودنوشته شان منطبق باشد، کون سایرین را گُهی تر و خودشان ادای تنگ ترین ها را در می آورند.
ابر واقع گرایی اما انتهای زوال و نابودی برای هرگونه خلق هنری است، چرک ناشی از رسمی شدن و آکادمیک شدن هنر است که در ماشین حساب های حضرت استاااد اندازه گیری می شود و به تمامی تکنیک را رنگ می کند و به جای قناری با قیمت خون خدا به بنگاه چند ملیتی سر خیابان می فروشد.
هنر ابر واقع گرایانه در ادبیات دقیقن همان «با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوست عزیز و گرامی» است. اقتصاد سیاسی هنرهای تجسمی چیزی محدود به منتقدین بزرگ خریدنی و لابی های رسانه ای و آکادمیک بوده و هیهات که اگر به عنوان مثال نقاشی و مجسمه سازی لحظه و احساس را می آفریدند و عکاسی آن را تنها ثبت می کرد حالا هنر ابرواقع گرایانه تنها اثبات را خلق می کند. وقتی که رویا را مُثله می کنند توی ویترین قصابی ها و بسته های وکیوم شده در فروشگاه های بزرگ حراج می کنند. لحظه ای که باید برای هنر بلند مرتبه و والا کمی اشک بریزیم و پاکشان کنیم ... پنجره را باز کنیم و هوای تازه که می آید چراغ های توی پنجره های روبرو یکی پس از دیگری خاموش می شوند.

*تصویر سمت راست: نقاشی رنگ روغن ابرواقع گرایانه اثر روبین الی.
**تصویر سمت چپ: مجسمه ابرواقع گرایانه اثر مارک سیجان.

(Robin Eley & Marc Sijan)


شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۲

سالگرد تیرباران مرتضی کیوان به دستور مستقیم محمدرضاشاه


امیرمحسن محمدی: مرتضی کیوان قزوینی روزنامه نگار، شاعر، منتقد و اولین ویراستار ایرانی بود. او پایه گذار انجمن ادبی شمع سوخته و مدیر داخلی مجله بانو، دبیر مجله جهان نو و عضو هیات تحریریه مجله کبوتر صلح بوده است.

کیوان به ادبیات روسیه تسلط داشت و عضو حزب توده ایران بود. او در 27 مهرماه 1332 به همراه سایر اعضای سازمان افسران حزب توده به دستور مستقیم شاه سابق تیرباران شد. مرتضی کیوان تنها غیر نظامی بود که به سبب پناه دادن به افسران توده در خانه اش بازداشت و به همراه آنها تیرباران شد. در آن هنگام وی دوره خدمت سربازی اش را می گذراند.

وی حلقه اتصال بسیاری از شاعران و نویسندگان نظیر احمد شاملو، سیاوش کسرایی، مصطفی فرزانه، هوشنگ ابتهاج، نجف دریابندری و... بوده‌است. شاملو، نیما یوشیج، کسرایی و سایه در سوگ او شعرهایی سروده‌اند.
بعد از مرگ او احمد شاملو نوشت:
سال بد / سال باد / سال اشک / سال شک / سال روزهای دراز و استقامت های کم / سالی که غرور گدایی کرد / سال پست / سال درد / سال عزا / سال اشک پوری / سال خون مرتضی ...

مرتضی کیوان در وصیت نامه ای که پیش از اعدام اجازه پیدا کرده بود بنویسد خطاب به خانواده اش گفت:
«بدنبال زندگی و سرنوشت و سرانجام خود می روم. همه شما برای من عزیز و مهربان بودید و چقدر به من محبت کرده اید اما من نتوانستم، نتوانسته ام، جبران کنم. اکنون که پاک و شریف می میرم، دلم خندانست که برای شما پسر، دوست و شوهر و برادرنجیبی بودم، همین کافیست. دوستانم زندگی ما را ادامه می دهند و رنگین می سازند... همه را دوست دارم زیرا زندگی پاک و نجیبانه و شرافتمندانه را می پرستیده ام. زن عزیزم یادت باشد که "عمو تیغ تیغی" تو، راه را تا به آخر طی کرد.»

*از سمت چپ: مرتضی کیوان، احمد شاملو، نیمایوشیج، سیاوش کسرائی و هوشنگ ابتهاج

پنجشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۱۲

سوریه؛ جنگی که چندان هم داخلی نیست



کمیته هماهنگی ملی برای تغییرات دموکراتیک اگرچه اما و اگر زیادی دارد ولی شاید آخرین شانس مردم سوریه باشد. اتفاقی است که درون مرزهای کشور سوریه اتفاق افتاده. متشکل از 13 حزب و جریان چپ و سکولار که منتقد خط مشی ارتش آزاد و شورای ملی سوریه است، مخالف سرسخت دخالت خارجی و مدافع حقوق اقلیت کورد این کشور است.
بعضی از اعضای آن عبارتند از: اتحاد دموکراتیک سوسیالیست عرب، حزب کارگران انقلابی عرب، حزب کمونیست کارگران سوریه، جنبش سوسیالیست عرب، حزب اتحاد سوری، حزب دموکراتیک مردمی سوریه،  با هم برای سوریه آزاد و دموکراتیک، حزب اتحاد دموکراتیک و مجمع مارکسیست چپ، بعضی جریانات جدا شده از حکومت و احزاب کورد هم هستند.
این تشکل مخالف حکومت مدتی پیش شورای ملی سوریه را متهم کرده بود که عامل دست خارجی ها هستند، نسبت به نفوذ اخوان المسلمین و بنیادگرایان مذهبی در شورای ملی و ارتش آزاد هشدار داده بود. گفته بود اسد باید جنایاتش را متوقف کند تا خشونت های شدید برخی گروه های مخالف هم متوقف شود. علیه نظامی کردن انقلاب و کشاندن آن به جنگ داخلی موضع گرفته بود. آنها برای انتقال مسالمت آمیز قدرت تلاش می کنند و رهبر فعلی آن گفته بود از نظر ما دخالت خارجی به همان اندازه استبداد داخلی خطرناک است.
کمیته هماهنگی ملی سوریه مدتی پیش کنفرانسی به نام «نجات ملی» برگزار کرد که چند روز پیش از برگزاری آن تعداد 5 نفر از رهبران اپوزیسیون چپ که برای شرکت در این کنفرانس به سوریه بازگشته بودند، توسط نیروهای امنیتی بشار اسد ربوده شدند تا با ارعاب از شرکت سایر مخالفان در کنفرانس جلوگیری کنند.
کمیته هماهنگی شرکت در طرح گفتگوی ملی بشار اسد را نپذیرفته است، به عقیده آنها بشار اسد در تلاش است تا وقت بیشتری بخرد.

*تصویر: حسن عبدالعظیم رهبر کمیته هماهنگی ملی برای تغییرات دموکراتیک.

انقلاب نان و شورش گرسنگان درایران / امیرمحسن محمدی

 این مطلب به فارسی نخستین بار در وبسایت سوسیالیست آلترناتیو استرالیا در این آدرس منتشر شده است.
 ترجمه این مطلب را رفیق عزیزم افشین نیکوسرشت انجام داده، اگر در بعضی قسمت ها فارسی آن روان نیست به علت این است که جهت ترجمه به انگلیسی نوشته شده و در ابتدا تصمیم برای انتشار متن فارسی آن نداشتیم. به ناچار از جمله های کوتاه و واژه های رایج تر برای مخاطب استرالیایی و انگلیسی زبان استفاده کرده ام.


Iranian socialist and student activist Amir Mohsen Mohammadi recently arrived in Australia, having escaped the brutal regime that persecuted him and many other students for their political action. Here he outlines the significance of the latest outbreak of protest under the Islamic Regime. The English version of this article is available here. 


بسیاری از مردم پایتخت ایران روز سوم اکتبر اقدام به اعتصاب و تظاهرات خیابانی کردند. آنها به گرانی شدید و افزایش نرخ دلار اعتراض داشتند و بازار تهران را به نشانه اعتصاب تعطیل کرده بودند. آنها شعارهایی علیه گرانی موجود، حکومت دیکتاتوری و دولت محمود احمدی نژاد سردادند. در نهایت اقدام به آتش زدن و شکستن مبلمان شهری و وسایل خیابان ها کردند که به شکل بسیار خشونت آمیزی توسط پلیس ضد شورش سرکوب شدند. برخی رسانه ها اخباری در مورد کشته شدن یک نفر و زخمی شدن دو نفر منتشر کردند که به تایید نرسیده است.

اعتصاب در روز چهارم اکتبر به بازار شهرهای دیگر ایران از قبیل اصفهان، تبریز، مشهد، کرمانشاه و اهواز کشیده شد. اتفاقی که دو جنبه داشت، اگرچه سرمایه داری   سنتی از قبیل مقامات «حزب موتلفه اسلامی» که به دلیل تحریم ها منافعش در خطر افتاده در سازماندهی آن شرکت کرده است، بخشی از بازار تهران در اختیار راست سنتی است و آنها به دلیل به خطر افتادن منافع اقتصادیشان مجبور به همراهی با جریان اعتراضات شدند، اما در نهایت این «مردم» بودند که به خیابان ها آمدند و علیه وضع موجود شعار دادند. صنف بازار اتحادیه اصناف و بازاریان تهران پس از رادیکال شدن و به خشونت کشیده شدن تظاهرات، علیه مردم بیانیه ای صادر کرده و رفتارهای آنها را محکوم کرده است.

تقریبا به شکل روزانه اخبار متعددی از اعتصاب کارگران ایران با خواستهای اقتصادی به زبان فارسی منتشر می شود. اما می توان اسم اتفاق اخیر در تهران را «شورش گرسنگان» گذاشت. شورش گرسنگان در سال های گذشته باز هم اتفاق افتاده است. در اعتراض به افزایش شدید قیمت بنزین در اکثر شهر های ایران تظاهرات خشونت آمیز اتفاق افتاده است، چند ماه پیش هم اعتراضات زیادی در مورد افزایش قیمت «مرغ» اتفاق افتاد. متاسفانه در مورد اعتراضات به قیمت مرغ بسیاری از ایرانیانی که وضعیت مالی خوبی دارند یا در خارج از کشور زندگی می کنند با نگاهی طنز آمیز اقدام به تمسخر آن کردند. در صورتی که کمتر از 10 درصد مردم داخل کشور به اینترنت دسترسی دارند و حمایت یا تمسخر از سوی اپوزیسیون راستگرا که معمولاً در اینترنت منتشر میشود تفاوتی در میزان گرسنگی و فقر آنها نمی کند.

این سبک از شورش مردمی، شورش گرسنگان، که در گذشته در مورد بنزین و مرغ هم بوجود آمده بود یک ویژگی خاص دارد، هیچ جریان مشخص سیاسی اپوزیسیون در آن شرکت ندارد، بر خلاف اعتراضات جنبش سبز که بعد از انتخابات ایران شروع شد، خود جوش بوده و مردم هیچ شعار خاص با رنگ و نماد خاصی را استفاده نمی کنند. شورش مردمی گرسنگان با دو شرط بوجود می آید، پوزیسیون حکومت درمورد کاهش فشار اقتصادی بر روی مردم و طبقات پایین جامعه ناتوان باشد، از طرف دیگر اپوزیسیون حکومت هم امکان توانایی سازماندهی اعتراضات مردم را نداشته باشد. در جریان موجود تنها طیف وابسته به بازار باقی مانده که به دلیل اینکه تنها منافع شخصی خودشان را درنظر می گیرند سازماندهی اعتراضات برایشان جدی نبوده است و در نتیجه اعتراضات بصورت خودجوش ادامه پیدا کرده است.

واکنش به اعتراضات

بسیاری از سبزها به دلیل اینکه بازار تهران به صورت سنتی در اختیار راستهای اصولگرا است از این اعتراضات حمایت نکردند. برخورد شخصی من نیز با برخی از نیروهای افراد چپ و کمونیست هم که گرایشات سکتاریستی بیشتری دارند این بود که به بهانه اینکه اعتراض مردم کارگری نیست در مورد آن سکوت کردند. بعضی از نیروهای راست سنتی ادعا کردند که نیروهای طرفدار احمدی نژاد در سازماندهی اعتراضات شرکت داشته اند. بعضی از نیروهای راست حکومتی از طریق رسانه های امنیتی نزدیک به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران اعلام کردند اسراییل و نیروهای اپوزیسیون راست ایران در سازماندهی این اعتراض شرکت کرده اند. اما نکته مهم در این بحث این است که کسانی که در خیابان اعتراض رادیکال انجام دادند تنها مردم گرسنه بودند.

کاهش شدید ارزش پول ایران وافزایش قیمت دلار غیر از تحریم اقتصادی دلیل مهم دیگری هم دارد. دولت اصلاح طلب محمد خاتمی تلاش زیادی کرد که سوبسیدهای دولتی را از کالاهای اساسی حذف کند. پس از آن دولت احمدی نژاد برای رسیدن به اقتصاد بازار آزاد این پروژه را به پایان رساند و از همان زمان موج گرانی شدید در ایران شروع شد. صندوق بین المللی پول از سال 2008 اسناد مختلفی منتشر کرده و ایران را برای حذف سوبسیدهای دولتی تشویق کرده است. از جمله در ماه جولای و آگوست سال گذشته، صندوق بین المللی پول دو سند منتشر کرد و ضمن تشویق ایران از سایر کشورها نیز می خواهد که تجربه ایران را عملی کنند. )

طبقه کارگر ایران زیر فشارهای اقتصادی در حال فلج شدن است. تابستان گذشته دو مرتبه طومار با حدود 20 هزار امضا به وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی آقای شیخ الاسلامی  فرستاده اند، آنها در این نامه ها به پایین بودن دست مزدها، حقوق عقب مانده و شرایط بد اقتصادی موجود شدیدن اعتراض کرده اند. کار به جایی رسیده که وزیر اطلاعات آقای حیدر مصلحی جمهوری اسلامی در نامه ای به مقامات بالاتر نسبت به ایجاد شورش های اجتماعی در اعتراض به شرایط بر اقتصادی هشدار داده است. در شرایط حاضر جامعه ی ایران مانند انبار باروت است که برای منفجر شدن فقط به یک شعله احتیاج دارد.

متاسفانه تحریم ها بیشتر از آنکه به صورت عملی بر روی فعالیت های هسته ای و صادر کردن تروریسم  جمهوری اسلامی تاثیر بگذارد به مردم عادی آسیب زده است. مردم حتی برای بدست آوردن داروهای مهم با مشکل مواجه هستند، تحریم ها اجازه ورود بسیاری کالاهای درمانی را نمی دهد. غیر از صنایع کوچک، صنایع بزرگ هم از قبیل نساجی، پتروشیمی، خودروسازی و ... از هم پاشیده اند. با تعطیل شدن صنعت و کارخانه ها تعداد بسیار زیادی از کارگران ایران بیکار شده اند.

در چنین شرایطی که روز به روز به سمت شروع یک جنگ جدید در منطقه پیش می رویم، قطعن تحریم اقتصادی هم شکل نرم تری از جنگ است. بیش از نیمی از جمعیت ایران زیر خط فقر به سر می برند و بسیاری مردم توان ادامه زندگی را ندارند. بحران تکدی گری، بیکاری، حقوق عقب افتاده و کودکان کار بسیار جدی است. مقامات جمهوری اسلامی در حال بررسی طرح کوپن بندی مواد غذایی و کالاهای اساسی هستند. سرمایه داری جهانی به تجویز نسخه لیبرالی اقتصاد توسط صندوق بین المللی پول و تحریح اقتصادی جامعه ایران را از هم پاشیده است.

شورش گرسنگان در صورتی به موفقیت خواهد رسید که یک رهبری انقلابی و رادیکال در جامعه بوجود بیاید و آنها را به سوی اعتصاب عمومی و تظاهرات خیابانی گسترده هدایت کند

The uprising of the hungry in Iran


This article recently had been published in socialist alternative of australia website.

Iranian socialist and student activist Amir Mohsen Mohammadi recently arrived in Australia, having escaped the brutal regime that persecuted him and many other students for their political action. Here he outlines the significance of the latest outbreak of protest under the Islamic Regime. The following article was translated by Afshin Nikouseresht. The original Farsi version of this article is available here.

On 3 October many residents of Iran’s capital city took part in demonstrations and strikes. The demonstrators were protesting the sharp rise in prices and the increase in the value of the dollar. Their intent was to impose a strike and force the closure of the bazaar. They chanted slogans against high prices, the dictatorial state and Ahmadinejad’s government. In the end they resorted to setting fire to and destroying the urban environment and were repelled, in an extremely violent manner, by the riot police. Some news outlets have published reports on the killing of one person and the injuring of another two people, which have not yet been confirmed.

By 4 October, the strike had reached the Bazaars of other cities such as Isfahan, Tabriz, Mashhad, Kermanshah and Ahvaz. There are two aspects to the protest movement. The traditional capitalists, such as the officials of the Hezbe Motalefe-ye Eslami (The Islamic Coalition Party), participated in the organising of them. Parts of Tehran’s Bazaar are in the hands of the traditional right and as a result of the threat to their economic interests they have been forced to side with this protesting current. However in the end it was “the people” who came to the streets and protested against the prevailing conditions. In light of the radicalisation and brutalisation of the protesters the Ettehadiyeye Asnaaf va Baazariane Tehran (The Guild of Trades and Bazaaris of Tehran) issued a statement against the people and condemned their behaviour.

Multiple stories reporting on Iranian workers strikes and their economic demands are published in Farsi on an almost daily basis. But we can label the recent events in Tehran as the “uprising of the hungry”. Other uprisings of the hungry have also taken place in past years. Violent protests have erupted in most cities in response to the acute rise of petrol prices, and there were many protests in response to the rise of chicken prices a few months ago. Unfortunately, in the case of the protests against the rise of chicken prices, many financially better off Iranians and those living outside of Iran belittled those participating in the protests. However, less than 10 percent of Iranians have access to the internet. The right wing opposition’s support or ridicule, which is mostly expressed online, is of no consequence to the conditions of hunger and poverty among these people.

This type of people’s uprising, the uprising of the hungry, which in the past occurred in response to the price petrol and chicken has a particular trait. Unlike the mostly reformist-organised Green Movement protests that occurred in the wake of the elections, there are no recognisable opposition forces participating in them. The people do not have any prescribed slogans handed to them and they do not feature any specific colours or symbols. There are two preconditions for the creation of the uprising of the hungry. On condition is the inability of the government to alleviate the economic pressures affecting the people and the lower social classes. The other is the incapacity of the opposition to organise these people’s protests. This leaves only the ad-hoc self interested parties such as the Bazaar merchants who are not serious about organising protests. As a result these types of protests remain largely spontaneous.

Reactions to the protests

Many of the Green reformists have refused to support this uprising on the grounds that traditionally the Bazaar in Tehran has been in the hands of rightwing fundamentalists. I have had personal encounters with sectarian individuals belonging to left wing and communist forces who have used the excuse that these protests are not “workers’ protests” to justify their silence. Some of the traditional right wing forces have claimed that Ahmadinejad’s supporters have participated in the organisation of these protests. Some of the right wing forces within the establishment have, through media outlets affiliated with the Ministry of Intelligence, announced that that Israel and opposition forces have organised these protests. But the important point in this discussion is that those who participated in the radical street protests were only hungry people.

There are reasons other than the sanctions for the severe decline in the value of the Iranian currency and the increase in the price of the dollar. Mohammad Khatami’s reformist government tried very hard get rid of subsidies for staples. Subsequently, Ahmadinejad’s government, in pursuit of free market economics, completed this project and from that point onwards a severe wave of inflation hit Iran. The International Monetary Fund has published many different documents since 2008 praising Iran for eliminating government subsidies. Last July and August, the IMF published two documents which not only praised Iran but also asked other countries to replicate Iran’s practice.

The working class in Iran is being crippled under these economic pressures. On two occasions last summer, they sent petitions with around 20 thousand signatures to the Minister of Labour and Social Affairs Mr. Sheikh al-Eslami. In these petitions, the signatories had protested low wages, unpaid wages, and the prevailing difficult economic conditions. We have reached a point where in a letter to his superiors, the Islamic Republic’s Minister of Intelligence, Mr. Heydar Moslehi, has warned of the potential for social unrest and protests in response to the economic situation. In the current situation Iran is like a powder keg which needs only one spark to explode.

Unfortunately instead of having a practical impact on the nuclear or terrorism exporting activities of the Islamic Republic, the sanctions are harming ordinary Iranians. The sanctions do not allow for the importing of many medical goods and many people are having difficulty in obtaining vital medicines. Apart from small industries, even the bigger industries, such as textiles, petrochemical and auto industries have all collapsed. With the closure of many industries and factories many workers have become unemployed.

In this situation where every day we are getting close to another war in the region, it is certain that economic sanctions are merely a softer form of war. More than half of Iran’s population is under the poverty line and many people do not have the means to continue their lives. The crises of beggary, unemployment, unpaid wages and child labour are very serious. The Islamic Republic’s authorities are in the process of planning voucher schemes for food items and staples. World capitalism has through the IMF’s prescription of economic liberalism and economic sanctions disintegrated Iranian society. In this situation the uprising of the hungry will only succeed when a radical and revolutionary leadership in emerges that society and guides them towards a widespread street protests and a general strike. 

Raising the red flag in Iran



This text have been were recently published in socialist alternative of australia website

Iranian socialist, former student leader and exile Amir Mohsen Mohammadi spoke at a recent meeting about the revolutionary left in Iran – in particular the formation, activities and ultimate repression of the group Students for Freedom and Equality. The meeting was hosted by Socialist Alternative and Iran Solidarity in Melbourne. This is an edited version of his speech.

Students for Freedom and Equality was formed by individual left wing activists who were unable to reconcile their views with the ways of the old Iranian left. Many of these activists were influenced by Eurocommunism.

I was not around when the group was taking shape, but was one of the first members in Esfahan. Different city groups were more or less independent from each other. While we all looked to Tehran, the biggest section of our group, we did not take direct instructions about our activities from a central committee as a party normally would. For example in Esfahan we had our own internal charter.  

Students for Freedom and Equality remains the only instance of the formation of a left student movement after the Islamic Revolution. This association had the traits of a student movement and not that of an organised section of a political party or a workers’ party functioning inside the university campuses.

In the past left wing activists had an influential presence on university campuses. Before the revolution the youth wing of the Tudeh Party, which at the time was ideologically committed to Stalinism, had the upper hand in the universities. Immediately after the revolution, revolutionary and left wing organisations such as the Fedayeene Khalgh Guerrillas were noticeably active on campuses. But in all these cases these sensational activists were members of socialist groups which were based outside of campuses or even outside of Iran.

It has been 5 years since the height of the brutal crackdown on the leftist student movement in Iran. Now we can look back and ruthlessly criticise the shortcomings, the individual mistakes and the political mistakes yet still consider the experience a very successful one.

It was the first time since the early years of the Islamic Republic that socialist and radical slogans and red symbols appeared and a kind of revolutionary call resonated in university campuses around the country. Of course other trends were also present in the universities, like some who belonged to the “left worker” tradition. But in terms of numbers and influence, none could compete with Students for Equality and Freedom.

In the first stage 80 to 90 percent of left wing student activists were either members of the Students for Freedom and Equality or were sympathetic and oriented towards us. In terms of our influence and practical activities, we organised several different protests in Iran’s capital, Tehran, as well as in other major cities.

Part of the reason why we were more successful as a political movement was because we operated differently to the old left. We were engaged much more with the day to day political issues and our members were active in publishing their ideas and analyses. Our publications – “Raahe Khaaky” in Esfahan, and “Khak”, which was produced in Tehran and sent out to the other cities for distribution – were filled with political articles orienting to the general student population that was looking to become politically involved with the left. Our publications were an indispensable tool for the recruitment of new students and key to our success in relation to the traditional left.

The student activists of the old left emphasised classical Marxist studies and study groups around theoretical issues. They did not put the same effort that we did into trying to relate to other students around topical political issues which most people were familiar with. In my opinion this was critical in their failure to grow.

Repression

Today there is nothing left of the Students for Freedom and Equality. After holding protests to mark Student Day on 13 Azar 1386 (4 December 2007), nearly 100 prominent Students for Freedom and Equality members were arrested and tortured by a section of the Intelligence Ministry that was specially tasked with the persecution of the “new left”. Hundreds more have been summonsed since and have been forced into signing statements acknowledging that should they continue their political activities they will be sent to prison.

The fact that the Intelligence Ministry has a section devoted to the persecution of the left is illustrative of the seriousness of the threat we posed to the authorities. To explain why a small Marxist student group would be considered a threat one must take into account the realities of capitalism and oppression in Iran

In a country where there is upward of at least 100 strikes every year it is absolutely crucial for the regime to keep the radical students away from this potential powder keg and stop them from applying the sort of spark which could turn these strikes into a revolution.

The Students for Freedom and Equality’s protest on 4 December 2007 was a turning point. This was the biggest left wing student protest in terms of numbers and one of the most radical. Revolutionaries turned out in huge numbers and blanketed Tehran University with the colour red and shouted slogans such as “Long live freedom and equality!” “University is not a garrison house!” and other slogans that expressed our solidarity with the workers’ movement and the women’s movement. The entire political system of the Islamic Republic felt threatened and as a result responded with repression.

One of the important developments was that many working class activists came out and protested in support of our arrested comrades. It is not uncommon for workers to organise protest actions or strikes in response to issues that are immediately relevant to their own conditions. But this was a rare show of solidarity between working class activists and radical left wing students.

If we are to ruthlessly criticise ourselves, we would have to acknowledge our own tactical mistakes. We did not have any recent experience of organisational work in universities and did not know how to confront and resist the repression. The last written accounts of prison and torture relate to events that took place around 20 years ago. The Islamic Republic’s genocide of thousands of left wing and political prisoners in 1988 severed the links of communication between us and the previous generation of activists.

In the past, it was customary in Iran that when a guerrilla was arrested he or she was expected to resist torture from 24 to 48 hours so that his or her comrades would have time to cleanse the relevant places of evidence and to sever any threads linking people on the outside to the detained individual. After this the detained individual could reveal the now useless information which he or she had withheld.

But what were we to do? There was no comparable experience which we could refer to in the history of the left in Iran. How can a left wing student who spends the entire day in view of the surveillance cameras of the university and whose ID card is checked upon entering and exiting the campus undertake underground activities?

How can a known left wing student activist who is constantly under the watchful eye of the security institutions on campus be able to establish contact with his or her desired parties or organisations, which due to the particular conditions imposed by the Islamic dictatorship are most likely outside of the country?

If I were to try to answer some of the questions raised here, I would have to say that in my opinion, a left wing student activist in Iran, irrespective of his or her political tendency, should not under any circumstance contact leftwing parties or organisations outside of the country. I say this only in the case of student activists and not all left wing activists. The capacity of the security institutions of Iran, and other similar countries under dictatorship, to control communications channels is very high; all internet and telephone contacts can be scrutinised. We can say that a student activist is struggling inside an aquarium of surveillance and chastisement.

The only remaining option is to be active in more peripheral activities such as study circles, cultural and artistic forums, groups defending women’s and children’s rights, and student publications. Open political contact must be restricted to the student population only.

The reason for this is that it is highly likely that a radical student activist is going to be arrested and subjected to torture. In the event that this student or his or her movement is associated with a foreign based party or group it is far more likely that they would be dealt with in the harshest manner by the Islamic Republic judiciary. This could include anything up to the death penalty being imposed on student activists.

The Esfahan section of the Students for Equality and Freedom was able to endure the repression of the state longer than sections in other cities. The reason for this has to do with our independence from other political currents, which saved our arrested activists from receiving the harshest penalties.

Esfahan-based activists, including myself, were arrested 3 times during 2008 and 2010 and were able to return to activities each time after being released. On the other hand some activists in Tehran did establish contact with overseas-based communist parties. Because of this all activists in Tehran were wrongfully accused of establishing contact with overseas-based communists, and were given prison sentences after the first wave of arrests. This contact jeopardised the entire movement.

The biggest reason for our inability to survive the repression in Iran was that we were not ready for the consequences. We were not psychologically ready for the heavy costs associated with our activities. The worst that we thought would happen to us was that we would get arrested. We were never prepared for the realities of torture and forced confessions. When we came out of the dungeons of the Islamic Republic we lost the trust we once had in each other. Political differences turned into personal animosities.

Would you be able to work with your comrades again if they were forced to confess and compromise you? Have you thought about how you will preserve your organisation after a violent crackdown? Are your relationships with your comrades strong enough to withstand that sort of pressure?

The third anniversary of Alireza Davoudi’s death occurred recently. Alireza was the spokesperson of the Esfahan section of the Students for Freedom and Equality and he was my best friend. He died in suspicious circumstances after being released from prison. His family, friends and I are of the opinion that he was killed but we cannot prove it. We had nobody with the necessary leadership qualities to replace him.

Yet from a political perspective, I believe that our experience was successful. We may all have been arrested and subjugated, and many of us were forced into exile, but we instigated an important development. Red symbols of socialism and revolutionary radicalism rose up in the universities and resisted for as long as possible. Despite the left wing traditions of universities, never before in history did a left wing current raise its flag independently from other political currents on Iranian university campuses.

The problems facing leftist refugees

When our comrades are forced to flee the country they come up against the anti-refugee policies of the first-terminal countries such as Turkey, Malaysia or Iraq. They spend months and years forgotten and neglected in these countries. They are sometimes imprisoned or detained in refugee camps for the crime of trying to preserve their lives.

I myself am one such example; I spent more than 22 months in Turkey and my comrade. Davoud Bagheri spent 21 months in camps and prisons in Turkey and even undertook a hunger strike.

Other comrades who are still in Turkey such as Mohammad Pour Abdullah, who is among the most well known left wing student prisoners of recent years and who has spent 3 years of his life under torture in the worst Iranian prisons, is now up against the negligence of the UNHCR. Why? His crime is that he is left wing, a socialist and a radical.

I will never forget the time one of my friends in Turkey, who also worked for Amnesty International, told me in private that all of our history and current political activities are archived on the internet; other countries do not want left wing and radical activists. This is why many left wing activists who come out of Iran face many problems.

The Green Movement

The post-election incidents in Iran, which have come to be known as the Green Movement, began around 18 months after the start of the crackdown on the left wing student movement. As a result there was no coordinated response from us.

The reaction of the left wing student activists who had been part of our organisation can be divided into three categories. The first category, which regarded the Green Movement as principally bourgeois and of the middle classes, decided that this was not “our” movement and therefore did not respond or conduct any activities in relation to it. As a result of the lack of our organisational ability at this time to conduct independent action, most of the activists belonging to this faction simply ceased to be politically active.

The second category completely supported the Green Movement without maintaining any of their differences. They changed their colour completely from red to green. The third category, to which I belonged, stood firm in opposition to some of the politics of the reformists, while recognising the movement as a popular uprising.

We can also divide the practical responses of the left wing opposition parties and organisations along the same three lines. I still defend my position on this issue and believe that the other two groups have made historical and tactical mistakes. The group which regarded such a widespread movement as “bourgeois” and advised its forces to not participate lost its last historic opportunity to return to the people and to try to occupy the streets. The group which followed the Green reformists exhausted the last of their credibility in pursuit of preserving and reforming the regime instead of aiming to overthrow it.

Despite the reformists’ claim that the Green Movement is composed of a spectrum of intellectual currents, the movement’s media and leadership are completely homogenous and belongs to the reformists. Uncritical activity within this environment can only mean choosing reformism over revolution. Yet the movement that had a presence in the streets, which was repressed and dragged to the prisons, really did belong to different intellectual trends and colours. I can confirm that the lower strata of society – workers and activists – were present in the movement. Street protests of this magnitude cannot possibly take shape without the participation of different social groups. But the reformists did not allow the street protest to remain pluralistic and to retain their different political elements.

Unfortunately in the absence of a left wing student organisation, the people’s numbers in the street protests declined until ultimately they stopped coming all together. We can now clearly sense the lack of a left wing student current in the post-election events. This current, if it had managed to survive for another year until the start of the street riots, would have been able to, hand in hand with the worker’s movement and of course the women’s movement, take responsibility for playing a historic role in the emancipation of people from their binding chains, in the realisation of freedom and equality and in the blossoming of humanity.